جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

27

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى)

گرفتند تا همراه اجازهء چاپ ! و نشر ! به من پس بدهند ، ولى اصل ترجمه مرا هم پس ندادند ! اينك نخست ، نوشتهء سرهنگ پژمان را مىآوريم و سپس خلاصه‌اى از آخرين گفت‌وگويمان با استاد صدر بلاغى را در اين خصوص نقل مىكنيم : نوشتهء يك مأمور « . . . در دوران خدمتم عادت بر اين داشتم كه زودتر از وقت معينه در سر خدمت حاضر و ديرتر از همه دست از كار بكشم . خدمت فرماندارى نظامى دو سره از 8 صبح الى 12 و از 2 بعد از ظهر الى ساعت 7 بعد از ظهر بود . اغلب به عناوين مختلف : انجام مأموريت ، بازجويى از زندانيان در زندان‌هاى فرماندارى نظامى ، ملاقات با مأمورين و عوامل نفوذى و غيره ، افسران ، يا اصولًا به اداره نمىآمدند يا وسط كار مىرفتند . اكثراً تنها كسى كه تا آخرين لحظه در پشت ميزش نشسته بود ، من بودم . . . روزى ركن 2 ستاد فرماندارى نظامى خالى از اغيار و خودى بود و ساعت حدود 7 بعد از ظهر موقعى كه من خود را جمع و جور مىكردم كه محل خدمت را ترك كنم ، تلفن زنگ زد . خود را معرفى و در انتظار ارجاع امر شدم . طرف مخاطب گفت : پژمان ؟ من بختيارم ! و بلافاصله گفت : امجدى هست ؟ گفتم خير ، هيچ كس نيست ، همه رفته‌اند . گفت فوراً بيا دفتر من . به فوريت به دفتر آجودانش - كه آن روز سرگرد باقرزاده بود - وارد شده و گفتم كه تيسمار تلفنى من را احضار كرده است . خاطرنشان مىسازم كه بختيار دو آجودان داشت به نام سرگرد صمصام و ديگرى سرگرد باقرزاده كه به نوبت يك روز در ميان كار مىكردند . گاهى هم اتفاق مىافتاد كه هر دو بودند . باقرزاده اجازه ورود داد . من وارد اطاق سرتيپ بختيار شدم . گفت : موضوعى است كه سابقه را در اختيارت مىگذارم . مىخواهم از همين ساعت ، تا هر ساعتى از شب و حتى تا فردا صبح هم طول بكشد ، روى آن اقدام بكنى و نتيجه را هم ، در هر ساعتى از شب به من تلفن كنى . يك برگ